آيا زماني باقيست
دير زماني نمي پايد .
شايد اگر نسيم بهاري از كوچه تنگ و تاريكمان گذر كند ، كوله بارم را بر پشت زخم خورده ام نهم و دستانش را بفشارم تا مرا با بالهاي شكسته ام ياري دهد و همسفرش شوم.
آنجايي خواهم رفت كه غروبش در حصار ميله هاي بلند نباشد . پرستوهايش توان پريدن داشته باشند . آنجا كه برگ برگ شقايقش با آغوش باز پذيراي شبنم ها و شبدرهايش هميشه جاويدند .
تك قاصدكي كه انتهاي امتداد نگاهم را ياري كند تا عزيزترين پيغامم را بدرقه راهش كنم . نهال هاي اميدي را كه در غربت با اشك هايم آبياريشان كرده بودم آنجا ميوه حسرت ندهند.
درختاني كه بازوانشان مأمن امني براي آشيانه پرندگان و پرستوهاي مهاجر باشند .
آيا زماني باقيست ؟
تا اين حديث تلخ را بارديگر بازگو كنم و بگويم كه نسيم بهاري هرگز از كوچه مان گذر نكرد . برگ هاي زرد و پژمرده پاييزي هنوز روي سنگ فرش حياطند ،
چه رسد به دلي كه جنگل خزان زده است .
برچسبها: آيا زماني باقيست , نسیم بهاری , حدیث تلخ , ,
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 36 صفحه بعد